|
مطالب -
خانواده
|
|
نوشته شده توسط گروه فرهنگی مرصاد
|
|
دوشنبه, 21 شهریور 1390 ساعت 07:36 |
|
شرط آدميت نيست
ياد دارم كه شبى در كاروانى همه شب رفته بودم ، و سحر در كنار بيشه اى خفته ، شوريده اى كه در آن سفر همراه ما بود نعره اى برآورد و راه بيابان گرفت ، و يك نفس آرام نيافت . چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود؟ گفت : بلبلان را ديدم كه به نالش در آمده بودند از درخت ، و كبكان از كوه ، و غوكان در آب ، و بهائم از بيشه . انديشه كردم كه مروت نباشد همه در تسبيح و من در غفلت خفته .
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
|
|
|