|
به یاد کسانی که از قافلة دوستانشان جا مانده بودند، اما زمانی نگذشت که در آزمونی سختتر، سر بر آستان امام عشق نهادند و امروز بر سنگ مزارشان حک شده است: «شهید تفحص»
میگویند: جنگ که تمام شد، همه به شهر و دیار خود بازگشتند؛ شهدا با کولهباری از عطر شهادت، و دوستانشان با دلی که جا مانده بود. در شهادت هم گویی بسته شده بود.
حالا باید چارهای برای خویش اندیشید. اینجا دنیاست؛ توقفگاه نیست. زمان به تندی میگذرد، اما سخت! تا زندگی جریان دارد، باید نفس را رها كرد، اما حواست باشد كه شهر، با تمام رنگهایش، آسمان دلت را تیره و تار نکند.
در این میان «مجید» نشانی بهشت را خوب میدانست. دنیا با خانه و فرزند و تمام زینتش نمیتوانست سرگرمی خوبی برایش باشد. او خیلی زود به این حقیقت دست یافت كه دنیا برای اسارت انسان، در کمین نشسته است و آنان که جان خویش را قطرهای از دریای وصال معبود مییابند، سلامش نمیكنند. مجید گویی میدانست كه همین روزها نامش در زمرة اصحاب «سلام علیکم بما صبرتم» خواهد درخشید.
دردهایی که از آن روزها به یادگار داشت، سخت و طاقتفرسا بود، اما صبر در این میان به یاریاش شتافته بود و رملهای تشنة فکه، بهترین مرهم لحظههای دلتنگیاش بود.
چند سالی نگذشت كه مجید قرار ماندن را به اهل زمین تقدیم كرد و خود راهی بیابانها شد تا از آنجا در آسمان را بکوبد و به خدا سلامی دوباره کند. بیابان را حلقة اتصال با اهل آسمان یافت و رضایت خدا را در لبخند مادران چشم به راهی دید که سالها بعد از پایان جنگ، روزها و شبهایشان در رؤیای لبخند دوبارة فرزندشان سپری میشد. او بارها در قامت خمیدة مادران شهدا، معنای انتظار را درک کرده بود و یعقوبوار در پی یافتن یوسف، آنقدر میگشت، تا با بشارت بوی پیراهنی، روشنی را به چشمان بیفروغ پدر شهیدی باز گرداند و مادری را از اسارت داغ فرزند برهاند.
آری! او با حرارت عشقی که از شهدا وام گرفته بود، هر روز عاشقتر میشد و دنیا را آرام آرام به باد فراموشی میسپرد تا آنجا که دیگر «صبغه الله» وجودش را رنگ الهی داد و ریسمان بندگی با روحش تا اوج ایمان، پیوندی جاودانه برقرارکرد.
حالا که میشنوی شهید سال 1380، در حیرتی عمیق فرو میروی؛ چرا که این روزها، شهید شدن هنر میخواهد و تنها ارزانی کسانی است که از معنای نگاه حسینبن علی(ع) در شب و روز عاشورا به مقام عینالیقین دست یافتهاند. آری! این روزها شهادت بر بال کبوترانی مینشیند که تنها بر گرد خورشید ولایت حلقه زدهاند و در پروازشان، همچنان فریاد لبیک نهفته است.
آقا مجید هم بعد از عروج آسمانی دوست و یار همیشگیاش «علی محمودوند» (1379)، غوغایی در جانش به پا شد، لحظههایش بیشتر از گذشته آكنده از درد فراق گشت و بهانهای فراهم شد، تا عقربههای زمان برای پرواز زودتر به یاریاش بشتابند. زمانی نگذشت كه فکه بیقرارتر از او، او را برای همیشه در آغوش فشرد و همه دیدند كه خدا با «یدالهی» خویش، دستان او را گرفت و به آن سوترها برد.

|