امــروز : چهارشنبه, 03 خرداد 1391
 
 
 
 
ما 649 مهمان آنلاین داریم

پيام روز

اگر ما ملتهاى مسلمان بيدار باشيم، به نداى قرآن - كه ما را به صبر و استقامت و ثبات امر ميكند، به ما اميد ميدهد - گوش كنيم، به خداى متعال سوء ظن نداشته باشيم، به وعده‌ى الهى اميدوار باشيم و براى آن تلاش و كار كنيم، بدون شك به پيروزي دست پيدا خواهيم كرد

نحن الأمّة الاسلامية، إذا كنّا على يقظة من أمرنا، و استجبنا للقرآن الكريم الّذي يدعونا للصّبر والاستقامة و الثبات، فلن نقنط من رحمة الله، و سنتأمّل وعد الله تعالى و نصرته، و سنجاهد في سبيله، و إذن سنظفر بالانتصار من دون شكّ.

آيت الله خامنه اي 14 خرداد 1390

جستجو در سايت

Google

در اين وبلاگ
در كل اينترنت
وبلاگ-کد جستجوی گوگل

Mersad.org

امتیاز گوگل من

Mersad20.com

رنك

 

به روایت لینک

   
 
بى‏بى شفاى بچمو از تو مى‏خوام چاپ
مطالب - مذهبي
نوشته شده توسط منتظر قائم   
شنبه, 17 مهر 1389 ساعت 15:27
http://www.masoumeh.com/far/home/haram1.gif
قاسم وقتى صداى سوت قطار را شنید دست از كار كشید و به سمت ایستگاه دوید. سركارگر كه متوجه رفتن او شده بود، فریاد كشید:


- برگرد قاسم كجا دارى مى‏رى؟ الآن كامیون مى‏یاد. باید سنگارو خالى كنیم.


- مى‏خوام سربازارو ببینم اوستا، زود برمى‏گردم. ایستگاه راه‏آهن شلوغ بود. قطار توقف كرده بود و سربازان متفقین از آن پیاده مى‏شدند. قاسم در امتداد واگنها حركت مى‏كرد و داخل كوپه‏ها را نگاه مى‏كرد. كوپه‏ها پر از سرباز بود. یكى از سربازان كه از پنجره بیرون را نگاه مى‏كرد، با دیدن قاسم دستش را تكان داد و به او اشاره كرد كه نزدیك شود اما قاسم توجهى نكرد و به راه خود ادامه داد. واگنهاى روباز آخرى پر از مهمات جنگى و عراده‏هاى توپ بودند. صداى سوت قطار دوباره بلند شد. سربازانى كه پیاده شده بودند با عجله سوار مى‏شدند. قاسم به محل كارش برگشت. كامیون آمده بود و كارگرهاء;ء سنگها را تخلیه مى‏كردند. آنها مشغول ساختن یكى از ساختمانهاى ادارى راه‏آهن بودند. قاسم به آنها پیوست. سركارگر با دیدن او چهره‏اش را درهم كشید و گفت:


- سیر و سیاحت تموم شد شازده!


او چیزى نگفت و به كار خود ادامه داد. سنگها كه تخلیه شد، كامیون هم آماده حركت‏شد. در همین موقع قطار متفقین هم از ایستگاه خارج شد. قاسم پشت كامیون ایستاده بود و دور شدن قطار را نگاه مى‏كرد. راننده، كامیون را روشن كرد و كمى عقب رفت. قاسم كه ششدانگ حواسش متوجه قطار بود با سر، روى زمین افتاد. چرخ كامیون از روى پایش گذشت و آن را له كرد. قاسم بیهوش شد. كارگرها دویدند و او را به كنارى كشیدند. بعد هم با سرعت وسیله‏اى تهیه كردند و او را به بیمارستان فاطمى منتقل كردند. وقتى قاسم چشم باز كرد، خودش را روى تخت‏بیمارستان دید. مادرش كنار تخت ایستاده بود و گریه مى‏كرد. او لبهایش را به هم گزید و از شدت درد نعره كشید. در همین موقع دكتر مدرسى و دكتر سیفى وارد اتاق شدند. بالاى سر قاسم رفتند و پارچه سفید را از روى پایش كنار زدند.


مادر ملتمسانه گفت- دستم به دامنتون یه كارى بكنید. خدا عوضتون بده.


دكترها كه رفتند. مادر نزدیك شد. صورت پسرش را بوسید و در گوشش گفت:


- غصه نخور مادر، ان‏شاءالله پات خوب مى‏شه. من مى‏رم حرم حضرت معصومه به بى‏بى متوسل مى‏شم. تو هم دعا كن.


روزها از پى هم مى‏گذشت. درد شدید پا امان قاسم را بریده بود. گاه چنان فریادهایى مى‏كشید كه تمام فضاى اتاقها و سالنهاى بیمارستان را پر مى‏كرد. در یكى از همین روزها پسركى را به بیمارستان آوردند و كنار تخت قاسم بسترى كردند. پرستارها مى‏گفتند تیر به پایش خورده و زخمش خیلى عمیق است. یكبار كه دكترها براى معاینه پاى پسرك آمده بودند قاسم با كنجكاوى به آنها خیره شد. زخم پاى پسرك وحشتناك بود. شدت جراحت‏به اندازه‏اى بود كه زخم به خوره و جذام تبدیل شده بود. حال پسرك خیلى خراب بود. روى تخت دراز كشیده بود و اصلا تكان نمى‏خورد. قاسم گاهى وقتها صداى ناله ضعیف او را مى‏شنید كه خیلى زود قطع مى‏شد.


پرستارانى كه براى معاینه و مراقبت او مى‏آمدند، آهسته از هم مى‏پرسیدند:


- هنوز تموم نكرده؟


گویا هر لحظه انتظار مرگ او را مى‏كشیدند. قاسم هم بكلى ناامید شده بود. دلش مى‏خواست‏بمیرد و از این درد كشنده راحت‏شود. افكار شومى به مغزش خطور كرده بود. به خودكشى فكر مى‏كرد. عصر هنگام مادر به دیدنش آمد. خورشید به آرامى در حال غروب كردن بود و پنجاهمین شب اقامت قاسم در بیمارستان از راه مى‏رسید. او تصمیم خودش را گرفته بود. اگر امشب بهبود نمى‏یافت‏خودش را مى‏كشت چون طاقتش تمام شده بود. با دیدن مادر مایوسانه گفت:


- اگر امشب شفاى مرا از بى‏بى گرفتى كه هیچ وگرنه صبح جنازه مرا روى این تختخواب خواهى دید.


مادر چیزى نگفت و سراسیمه از اتاق بیرون دوید و به سمت‏حرم حضرت معصومه رفت. هنگام اذان مغرب بود. مادر وارد حرم شد. به سمت ضریح رفت. دستان چروك خورده‏اش را به آن گره زد و به قبر مطهر بى‏بى خیره شد. مى‏خواست گریه كند اما كاسه چشمانش خشك شده بود. زیر لب زمزمه كرد:

- بى‏بى شفاى بچمو از تو مى‏خوام. منو پیش قاسم رو سفید كن. به حق قاسم امام حسن قسمت مى‏دم; دختر موسى بن‏جعفر!


آن شب، قاسم حال عجیبى داشت. شبى بین مرگ و زندگى. برعكس شبهاى پیش خوابش گرفته بود. چشمانش را بست و به خواب رفت.


در اتاق به سمت‏باغى بزرگ و سرسبز باز مى‏شد. در این هنگام سه بانوى مجلله و نورانى از آن در وارد اتاق شدند و به سمت تخت پسربچه رفتند. قاسم مى‏خواست آنها را صدا كند. اما زبانش بند آمده بود. بانویى كه جلوتر از بقیه حركت مى‏كرد حضرت فاطمه(س) بود، دومى هم حضرت زینب(س) و سومین نفر هم حضرت معصومه(س) بود. آنها كنار تخت ایستادند. پسرك چشمانش را باز كرد. حضرت فاطمه به پسرك اشاره كردند:


- بلند شو!

- نمى‏توانم!


- بلند شو، تو خوب شدى پسرك بلند شد و نشست. قاسم انتظار داشت‏به او هم توجهى بكنند. ولى برخلاف انتظارش، آنها بدون توجه به او به آرامى از آنجا دور شدند. قاسم از خواب پرید. با ناراحتى نگاهى به اطراف انداخت. خیلى اراحت‏بود. با خودش فكر كرد: شاید به بركت آمدن آنها من هم شفا پیدا كرده باشم. دستش را روى پایش گذاشت. اصلا درد نمى‏كرد. پایش را حركت داد. مثل روز اول شده بود. به خوبى حركت مى‏كرد. صبح پرستارها آمدند. یكى از آنها گفت:


- بچه در چه حال است؟

قاسم با شادمانى گفت:

- بچه خوب شده.

و چون نگاه پرسشگر پرستار را دید دیگر چیزى نگفت.


پرستار باند و پنبه را طبق معمول از روى پاى قاسم برداشت تا آن را تعویض كند. ورم پا به كلى تمام شده بود. فاصله‏اى بین پنبه‏ها و پا بود. گویى اصلا زخم و جراحتى وجود نداشته است. پرستار با تعجب به قاسم نگاه كرد و بعد سراسیمه به سمت تخت پسرك برگشت. پارچه را از روى او كنار زد. هیچ اثرى از زخم در پاى پسرك پیدا نبود.


لحظه‏اى بعد در اتاق، جاى سوزن انداختن نبود. دكترها، پرستارها و مریضها همه آمده بودند. قاسم در میان سیل جمعیت مادرش را دید كه با چشمهاى قرمز و ورم كرده به طرفش مى‏آمد!


بازنویسى از كتاب داستانهاى شگفت، نوشته شهید محراب آیت‏الله دستغیب

برگرفته از سایت حضرت معصومه سلام الله علیها

 
 
     
 

پذیرش آگهی تبلیغاتی در سایت ( کلیک کنید)

:Freedom Message
Imam Khamenei : The essence of the Islamic awakening in the countries of the region is an anti-Zionism and anti-US movement. The Islamic awakening of the regional nations is a movement on the path of the prophets; and through vigilance, Muslim nations and Iran's great nation will not allow the Americans and the Zionists to derail or hijack this magnificent movement by causing rift and other plots. The great Islamic awakening in Egypt, Tunisia and other countries shows that the cruel and humiliating balance that the expansionist Westerners and puppet rulers had forced on the regional nations during the past 150 years has been upset and a new chapter has begun in the history of the region. any nation which rises against the US international dictatorship and domestic dictators” will be supported by Iran. the US was trying to cause troubles for Damascus by simulating in Syria the events which took place in Egypt, Tunisia, Yemen and Libya. But the nature of developments in Syria is different from events in other regional countries @like this

 

http://www.up.mersad.org/uploads/13084982701.gif

http://www.up.mersad.org/uploads/13099738011.jpg

سایت های برتر

خبرنامه

نام:

ایمیل:

لوگو سایت

سایت سیاسی فرهنگی مرصاد20
كد لوگوي ما

تماس مستقیم با مدیر

سایت مرصاد بر روی:

تبليغات ويژه

http://www.leader-khamenei.com/images/banners/leader-khamenei-logo.gif

http://bachehayeghalam.ir/wp-content/themes/bachehayeqalam/images/logo.jpg

 
 
کلیه حقوق این سایت متعلق به گروه اینترنتی مرصاد می باشد.
نقل با ذکر منبع مجاز است