|
مطالب -
مذهبي
|
|
نوشته شده توسط گروه فرهنگی مرصاد
|
|
سه شنبه, 23 فروردین 1390 ساعت 07:52 |
|
پیش درآمدی بر دلایل و ضرورتهای تغییر در مبانی علوم انسانی غربی ؛
خدایان علوم انسانی در جنگ نامقدس

در ساحت دانشگاهها و آموزش عالی بحث داغ ماهها ی اخیر، بحث علوم انسانی است؛ موضوعی كه ممكن است هركسی از ظن خود یارش شود. اما آنچه كه این روزها، علوم انسانی را در مجامع علمی و محافل نخبگان بر سر زبانها انداخته، بحث«بومی» شدن آن است كه نحلههای گوناگون اندیشهای، هركدام نظر متفاوتی درباره آن دارند به گونهای كه عدهای اساساً معتقدند ما نمیتوانیم علوم انسانی را بومی كنیم و گروهی دیگر معتقدند كه ما میتوانیم. گروه دوم كه مؤمن به توان داخلی برای بومیسازی این علوم هستند نیز به دو دسته تقسیم میشوند: دستهای بدون راهكار و دستهای دارای راهكار. از این دستهبندیها كه بگذریم، تمامی اندیشمندان وطنی و نحلههای فكری ایرانی در مقوله پر از اظهارنظر علوم انسانی بر سر یك مسئله متفقالقولند و آن اینكه«ما مصرفكنندگان علوم انسانی غربی هستیم». به دیگر بیان از احسان نراقی گرفته تا محمدابراهیم دینانی و سعید حجاریان و حسین كچویان، همگی در این نكته كه ما صرفاً آموزنده و مبلغ علوم انسانی دنیای غرب هستیم تردیدی ندارند.
بررسی«مواجهه با خدا در علوم انسانی غربی» تا حد بسیار زیادی میتواند پاسخگوی این پرسش باشد كه«چرا مسلمانان و به ویژه ایرانیها نباید بر علوم انسانی غربی تكیه كنند؟»
خداوندی كه ما به عنوان آفریدگار ریز و درشت جهان هستی میشناسیم در علوم انسانی برآمده از تفكرات برخی اندیشمندان نامدار غرب، به نبرد خوانده شده است. خداوندی در آرای این نظریه پردازان به جایگاهی هم شأن«آشیل» در یونان و«اسفندیار» در شاهنامه فردوسی تنزل پیدا كرده است! برای اثبات این مدعا، این جمله معروف و كفرآلود«فردریش نیچه» فیلسوف نامدار آلمانی كفایت میكند:«روزگاری كفران خدا بزرگترین كفران بود. اما خدا مُرد و در پی آن، این كفر گویان نیز بمردند!». بدینگونه، خداوند در لایههای عمیق علوم انسانی غرب همچون اسطورههایی مانند اسفندیار و آشیل كه وقتی نقطه ضد جاودانگیشان- چشم اسفندیار و پاشنه آشیل- كشف شد جان باختند، نعوذبالله دیگر زنده نیست! هرچند برخیها تلاشكرده و میكنند كه این جمله معروف نیچه را از زوایای دلخواه خودشان – به خاطر علاقه وافر به این فیلسوف – تعبیر و تفسیر كنند اما در پاسخ به اینان باید گفت: علاقه شما به نیچه محترم است، اما فلاسفه در لفافه سخن نمیگویند كه دیدگاههایشان نیاز به تعبیر و تفسیر داشته باشد. فلاسفه را«نخبگان رك و صریح» مینامند كه دلیلی برای در لفافه صحبت كردنشان نمیتوان یافت حتی در دوران اختناق! مگر آن كه یك فیلسوف، تاكتیك محافظهكاری را برگزیده باشد، اما با شناختی كه از نیچه به واسطه آثار دیگرش در دست هست، جمله«خدا مرُد» او صریحتر از آن است كه نیازمند تفسیر و تعبیر باشد.
تصویر خدایان هالیوود
رگههای پررنگی از این جمله مشهور نیچه را میتوان در تولیدات گوناگون هالیوود به ویژه در یكی از تولیدات جدید آن مشاهده كرد. منظور فیلم سینمایی«clash of titans» به معنای «نبرد خدایان» است. این فیلم با این عبارات توضیحی آغاز میشود:« زمانی كه تایتانها بر زمین حكومت داشتند قدرتمند بودند ولی حكومتشان توسط فرزندان آنها یعنی«زئوس»، «پوسایدن» و«هیدوس» نابود شد.«زئوس» فرمانروای آسمان شد،«پوسایدن» فرمانروای دریاها و «هیدوس» به وسیله زئوس گول خورد و حكومت بر دنیای مردگان همراه با بدبختی و تاریكی نصیب او شد! این زئوس بود كه انسان را آفرید. عبادت انسانها منبع ابدیت خدایان بود، اما با گذشت زمان، انسانها بیقرار شدند و پس از به زیر سؤال بردن آنها، علیه خدایان قیام كردند».
این فیلم را میتوان بازتابی از اندیشههای علوم انسانی ساخته غرب به ویژه اندیشه نیچه دانست؛ چرا كه هالیوود به شدت متأثر از آرای اندیشمندان و فلاسفه غرب است. خدایی كه اندیشمندان برجسته غربی از جنس نیچه به تصویر میكشند، خدایی است كه راز و شرط حكومتش اطاعت و عبادت بندگان است؛ درحالی كه آموزههای اسلامی و حتی زرتشتی(دین ایرانی) خلاف این اندیشه را معتقد بوده و فریاد میزنند:«ای بندگان! خدا از عبادت ما بینیاز است».
نیچه از جمله معروفش به دنبال القای این سخن است كه «خدا متعلق به قدیمیها و سنتیها بوده و اكنون كه جهان با گذر از قرون وسطا و تجربه رنسانس، پا در وادی مدرنیته و پسامدرنیته گذاشته، خدا دیگر معنا ندارد!».
البته در میان غربیها اندیشمندان دیگری همچون«امانوئل كانت» هم هستند كه حسابشان از امثال نیچه جداست اما چرا لبه تیز تبلیغات غرب با اندیشههای امثال نیچه جلا داده میشود؟! چرا در حجم وسیعی از كتب، فیلم ها، مقالات، تولیدات موسیقی و دیگر محصولات فكری و فرهنگی غرب، ردپای دیدگاه افرادی همچون نیچه به چشم میخورد؟
در كنار این نظریه كفرآمیز نیچه، دیدگاههای جنجالی و مشكوك دیگری از اندیشمندان غربی در دست است كه در تضاد آشكار با آموزههای پیامبران و كتب آسمانی است؛ از جمله نظریه چارلز داروین در باب خلقت انسان(نظریه تكامل انواع). درباره نظریه و دیدگاه معروف«ماكیاولی» در عرصه علوم سیاسی و اخلاق سیاسی هم كه دیگر جایی برای بحث نمیماند. ماكیاولی معتقد است:«هدف وسیله را توجیه میكند». او میگوید كه برای حفظ قدرت سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی، هر اقدامی كه سبب تثبیت پایههای قدرت شما میشود جایز است!
خداوند در فلسفه این دسته از اندیشمندان غربی، وجودی هم شأن با آفریدگان خود است كه اگر این آفریدگان و در رأس شان انسانها به او بیتوجهی و بیمهری كنند دیگر خدا نیست! و این است ستیزه جویی این بخش از علوم انسانی غرب در مواجهه با خداوند بیهمتا. خدا در این بخش از علوم، سوژهای است برای ستیزه جویی و برتری طلبی فلاسفه! فیلسوفی قدرتمندتر است كه صریحتر و بیتعارفتر خداوند را به نبرد بخواند!
هیوم و رد اصل علیت
در اهمیت اصل«علیت» در برهان غایت شناختی به ویژه در فلسفه اسلامی تردیدی نیست. این برهان با اتكا به اصل علیت از نظم موجود در پدیدهها به وجود ناظم پی میبرد. به عبارت دیگر عامل اساسی پیوند میان شعور و پدیدههای مادی، رابطه علّی موجود بین نظم و ناظم است. اكثر فلاسفهای كه به بررسی براهین غایت شناختی پرداختهاند به وجود این رابطه علّی قائل بودند اما برخی تفاوت آنها در این بود كه بعضی تأكید داشتند كه این نظم تنها میتواند معلول مدبری آگاه باشد و برخی دیگر از جمله«برتراند راسل» معتقد بودند كه علت فاعلی نظم پدیدهها«قائم به ذات» است. بنابراین تمام این فلاسفه در دو دسته عمده تقسیم بندی میشوند:
- آنهایی كه علت فاعلی نظم را قائم به غیر میدانند
- آنانی كه علت فاعلی نظم را قائم به ذات میدانند
ولی همه این نظریه پردازان دارای وجه مشتركی هستند و آن این است كه همگی قائل به وجود رابطه علّی بین نظم و ناظم هستند. برخی این رابطه علّی را با توجه به تكامل ذاتی و برخی دیگر با نظریه تدبیر توجیه میكنند.
اما«دیوید هیوم» فیلسوف تجربه گرای انگلیسی با روش«شكاكیت»، اصل علیت را مورد تردید قرار داده است. او اصل علیت را به یك گزاره احتمال ناشی از استقراء تقلیل داده و قطعیت آن را رد كرد. هیوم و بقیه فلاسفه تجربه گرا محدوده شناخت را به دو قسم شناخت منطقی و تجربی تقسیم كردند. شناخت به اعتبار تحقیق پذیری از هر قسمی كه باشد به واسطه دو نوع گزاره(جملات خبری یا حملی) صورت میپذیرد. شناخت منطقی توسط گزارههای تحلیلی و شناخت تجربی توسط گزارههای تألیفی ماتاخر حاصل میشود. از منظر هیوم اصل علیت شامل هیچ یك از گونههای شناخت نمیشود و به همین دلیل تردید پذیر است.
در حقیقت، هیوم رابطه ضروری بین علت و معلول را انكار كرده و معتقد است كه همه معرفت ما از تجربه ناشی میشود و هر ایده و مفهومی، هر چند پیچیده، باید به انطباقات یا تجربههایی برگردد كه حواس حسی ما در اختیار ما قرار داده است. از اینرو معتقد است كه ما در خارج فقط آتش و حرارت را تجربه میكنیم، ولی رابطه ضروری یا علّی بین آنها را تجربه نمیكنیم، در نتیجه چنین رابطهای وجود ندارد. هیوم میگوید: آنچه ما علیت مینامیم، صرفاً عادتی است كه از تداعی دو حادثه داریم و چون آنها را با هم تجربه میكنیم، هرگاه آتش به ذهن ما بیاید، حرارت نیز به دنبال آن میآید.
این دیدگاه كه مبنای تئوریهای بسیاری دیگر از فلاسفه و اندیشمندان غرب شده و به تولیدات فرهنگی و سینمایی هم رسوخ كرده، به شكاكیت و انكار استنتاج استقرایی منتهی شده است.
كانت خواست ابروی نظریه هیوم را درست كند اما چشمش را...
ایمانوئل كانت(1804ـ1724) فیلسوف آلمانی نیز كه از هیوم تأثیر پذیرفته، بر آن بود كه به نوعی اصل علیت و رابطه ضروری بین علت و معلول را توجیه و از شكاكیت هیومی نجات دهد. به نظر او«همه معرفت ما از تجربه ناشی میشود، ولی همه معرفت ما به آن ختم نمیگردد.» او برای توجیه معرفتهای كلی و ضروری به صورتهای ذهنی كه به صورت پیشینی در ذهن است، اعتقاد پیدا كرد. چنین صورتهایی از تجربه مأخوذ نیستند و فقط در حوزه تجربه كارآیی دارند. از جمله این صورتها، رابطه ضروری بین علت و معلول است كه یكی از مقولات فاهمه است و تنها هنگامی كاربرد صحیح دارد كه در حوزه تجربه به كار گرفته شود. اگر مفهوم علیت، خارج از حوزه تجربه به كار گرفته شود، همان گونه كه برهان جهانشناختی، آن را به كار گرفته، بیمعنا میگردد و گرفتار مغالطه خواهیم شد. او در كتاب نقادی عقل محض به صراحت مینویسد:«اصلی كه توسط آن، از موجود ممكن، وجود علت را استنتاج میكنیم، فقط در محدوده جهان محسوس كاربرد دارد و خارج از حوزه تجربه هیچ معنایی ندارد.»
خداحافظ برهان جهان شناختی!
بر اساس این نوع تفكرات، برهان جهانشناختی، بیمبنا میگردد و نمیتواند وجود خدا را اثبات نماید؛ زیرا اولاً رابطه ضروری بین علت و معلول وجود ندارد. ثانیاً، بر فرض وجود رابطه ضروری، فقط در حوزه تجربه كارآیی دارد، در صورتی كه در برهان جهان شناختی اصل علیت در مورد امور غیرتجربی به كار گرفته شده است.
زیرا اصولاً اگر رابطه ضروری بین علت و معلول را انكار كنیم، حتی وجود جهان خارج و قوانین علمی كلی و ضروری را نیز نمیتوانیم توجیه كنیم. بر اساس همین«اصل علیت» است كه علم بنا شده است. ما در علم از تعدادی حادثه خاص و رابطه بین آنها یك اصل كلی انتزاع میكنیم و در مورد حوادث آینده نیز جاری میدانیم. در نتیجه با انكار اصل علیت و رابطه ضروری بین آنها مبانی علوم نیز متزلزل خواهد شد، چون علوم تجربی هم بر اساس همین قوانین كلی و ضروری بنا شدهاند.
همچنین اشكال دیگر دیدگاه هیوم آن است كه علیت را نمیتوان بر اساس تداعی معانی تبیین كرد؛ زیرا چه بسیار پدیدههایی كه به طور منظم با هم یا پی در پی تحقق مییابند، در حالی كه هیچ كدام از آنها را نمیتوان علت دیگری به حساب آورد. چنان كه نور و حرارت در لامپ همیشه با هم پدید میآیند یا روز و شب، پی در پی به دنبال هم متحقق میشوند و از تصور یكی، دیگری به ذهن میآید، ولی هیچ كدام علت پیدایش دیگری نیست یا یكی از آنها نسبت به دیگری حكم علت را ندارد. اشكال دیدگاه كانت در باب علیت، آن است كه حتی خود او قاعده خود را در باب علیت رعایت نكرد. او بر آن بود كه اصل علیت، هنگامی كاربرد صحیح دارد كه فقط در حوزه تجربه به كار گرفته شود، ولی خود این اصل را در حوزه نومن یا شی فی نفسه كه حوزه غیرپدیداری است، اعمال كرد و گفت: هر شی از دو ساحت برخوردار است؛ ساحت«پدیداری» و ساحت«نومنی». ساحت پدیداری شی آن چیزی است كه خود را برای ما پدیدار میسازد و ساحت نومنی آن چیزی است كه برای ما نمودار نمیشود؛ یعنی شی آنگونه است كه درواقع وجود دارد و اگر ما دارای شهود عقلی بودیم، میتوانستیم آن ساحت را درك كنیم، اما چون دارای چنین شهودی نیستیم، همین اندازه از ساحت نومنی اطلاع داریم كه آن ساحت وجود دارد و علت پدیدارهاست. در همین جا كانت از مفهوم علیت و وجود كه از مفاهیم فاهمهاند و به نظر او فقط در حوزه تجربه كارآیی دارد، به ناروا استفاده كرده و فلسفه خود را نقض كرده است. البته كانت مجبور بود كه شی فی نفسه را اثبات كند وگرنه نمیتوانست جهان خارج را اثبات نماید و به سوی ایدئالیسم كشیده میشد.
خدای سنتی، خدای مدرن، خدای پست مدرن!
خداوند در اندیشههای غربی به مثابه یك«آفریده شده» و«ممكن الوجود» تلقی شده كه در طول ادوار گوناگون تاریخ غرب، دچار تغییر و تحول در ماهیت گشته است. بیژن عبدالكریمی-استاد فلسفه- در اینباره میگوید:« به یك اعتبار و یك معنای بسیار محدود و خاص، تمام تاریخ تفكر بشر، از جمله تاریخ تفكر غرب، تاریخی تئولوژیك است، یعنی در این تاریخها، پرداختن به مسئله وجود یا عدم، وجود یك واقعیت نهایی، یك بنیاد، یك غایت و یك كانون معنابخش و فهم و تفسیر این بنیاد و غایت همواره به انحای گوناگون، مسئلهای اساسی و محوری بوده است، تا آنجا كه میتوان تمام تاریخ تفكر بشری، به طور عام یا تاریخ تفكر بشر غربی، به طور خاص، را در حول و حوش معنا و مفهوم خدا صورتبندی كرد».
به اعتقاد این صاحب نظر عرصه فلسفه، مقایسه درك سنتی خدا در جهان بینی قرون وسطایی غربی و عالم اسلامی نیازمند پژوهشهای عمیق و تخصصیتری است، اما به اجمال میتوان گفت كه: اولاً، میتوانیم یك نوع انطباق بسیار كلی را میان تصویر خدا در جامعه خودمان - البته تصویر رایج - با تصویر رایج خدا در دوره قرون وسطای غربیان بیابیم، ثانیاً، میتوانیم این تصور رایج را، صرفنظر از استثناها، در هر دو سنت اسلامی و مسیحی، تحت عنوان«تصویر سنتی از خداوند» قرار دهیم. حال به رغم آگاهی به نادیده گرفتن بخشهایی از استثناها و نیز تفاوتهای تاریخی، میتوانیم برخی از اوصاف را به منزله ویژگیهای«خدای سنتی» تلقی كنیم و به مقایسه این ویژگیها با«خدای مدرن» یا حتی«خدای پست مدرن» بپردازیم. به این ترتیب میتوان خدای سنتی را در قیاس با خدای مدرن با پارهای از اوصاف زیر توصیف كرد:
یك: خدای سنتی، خدایی ماورای طبیعی است، به این معنا كه كاملاً متعالی از طبیعت و خارج از آن است. اما در دوران مدرن، جنبه ماورای طبیعی خدا رنگ میبازد و خدا دیگر نه به منزله امری ماورای طبیعت، بلكه بیشتر به منزله عنصر نظم دهنده خود طبیعت درك میگردد، یعنی خداوند، دیگر خارق مسیر عادی طبیعت نیست، بلكه خود مكانیسم درونی طبیعت و جهان، در كلیت آن، میباشد. در مرحله دوم مدرنیته، یعنی در قرون 18 و 19 و دهههای نخستین قرن 20، دریافته شد كه اساساً چه نیازی به وجود چنین خدایی هست، پس طبیعت را به كمك همان مكانیسمها و قوانین علمی اش تبیین كردند و متفكرانی چون فویرباخ و ماركس مفهوم خدا را كنار نهادند و خود طبیعت و مكانیسمهای آن را به منزله آن واقعیت نهایی و بنیادی تلقی كردند.
دو: به تعبیر دیگر، دستان خدای سنتی برای انجام هر كاری باز بود، اما در دوران مدرن و با حاكمیت جهان بینی علمی، دیگر دستان خدا همچون گذشته باز نیست بر همین اساس، جهان گذشته مملو از معجزات، كرامات و خرق عادات است.
سه: در تصویر سنتی، خداوند قادر مطلق و همه توان است؛ زیرا او به عنوان خالقی در ماورای طبیعت، خالق طبیعت و واضع قوانین طبیعی است و اوست كه میتواند به دلخواه خود، همین قوانین عادی و رایج عالم را زیر پا گذارد تا خود را به وسیله معجزات و كرامات بر خلایق آشكار سازد. اما دوران مدرن، قدرت خدا، نه مطلق، بلكه در چار چوب قوانین طبیعی و علمی عالم است و به تعبیری، فاعلیت و قدرت خدا از طریق همان قوانین طبیعی، خود را آشكار میكند.
چهار: خدای سنتی، خدایی متشخص و شخصگونه، و برخوردار از صفاتی انسان گونه است، لیكن در دوران مدرن این خدای متشخص و شخص وار جای خود را به خدایی بدون تشخص میدهد كه نه همچون موجودی ماورا و متعالی از طبیعت، بلكه همچون حقیقتی است كه حال در طبیعت است.
پنج: خدای سنتی به سبب قدرت مطلق خود، تابع هیچ اصل و قاعده و عقلانیتی نبود. او همچون امپراتور یا پادشاه قدرتمندی بود كه در سراسر ملك خویش حكم میراند و بندگان را یارای هیچگونه پرسش و سؤالی نبود. گویی تناظری میان نظامهای سیاسی و اجتماعی گذشته با خدای گذشتگان وجود داشت. اما در دوران مدرن، خداوند همراه با تغییر و تحولات سیاسی و اجتماعی، گویی دموكراتتر شده و قدرت خود را به اصول و مبانی عقلی و منطقی محدود میسازد.
شش: خدای سنتی، خدایی توتالیتر بود و در همه حوزهها، اعم از خصوصی و اجتماعی، برای بشر احكامی صادر میكرد، اما در دوران مدرن، این خدا به حوزههای خلوت و خصوصی رانده میشود و عرصههای سیاست، جامعه، حقوق و اقتصاد را به خود بشر وا میگذارد. سكولاریسم یعنی اینكه خدای لیبرال جانشین خدای توتالیتر میشود.
فقط طرح سوژه بود؛ همین!
به هر رو، خداوند در فلسفه این دسته از اندیشمندان غربی- كه متأسفانه خودآگاه یا ناخودآگاه تكیه گاه فكری و دانشگاهی ما شدهاند- وجودی همشأن با آفریدگان خود است كه اگر این آفریدگان و در رأسشان انسانها به او بیتوجهی و بیمهری كنند دیگر خدا نیست! و این است ستیزه جویی این بخش از علوم انسانی غرب در مواجهه با خداوند بیهمتا. خدا در این بخش از علوم، سوژهای است برای ستیزه جویی و برتریطلبی فلاسفه! فیلسوفی قدرتمندتر است كه صریحتر و بیتعارفتر خداوند را به نبرد بخواند!
بضاعت ناچیز این قلم تنها در حد طرح سوژه در این باب بود؛ این گوی سوژه و این میدان حلاجی. بحث بیشتر در این خصوص نیازمند ورود استادان فن و نظریه دانان محترم است كه این سوژه را مورد پردازش قرار دهند تا موی سره و ناسره از ماست اندیشههای غربی علوم انسانی بیرون كشیده شود.
|