|
دل نوشته ها -
درد دل با دوست
|
|
نوشته شده توسط منتظر قائم
|
|
جمعه, 21 آبان 1389 ساعت 16:46 |

روزی حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود .
به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت .
از او خواست که با او غذا بخورد.
هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد .
پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از آنجا برفت ...
وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر.
ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد...
|