 
به جز از علي نباشد به جهان گرهگشايي
طلب مدد از او کن چو رسد غم و بلايي
چو به کار خويش ماني در رحمت علي زن
به جز او به زخم دلها ننهد کسي دوايي
ز ولاي او بزن دم که رها شوي ز هر غم
سر کوي او مکان کن بنگر که در کجايي
بشناختم خدا را چو شناختم علي را
به خدا نبردهاي پي اگر از علي جدايي
علي اي حقيقت حق علي اي ولي مطلق
تو جمال کبريايي تو حقيقت خدايي
نظري ز لطف و رحمت به من شکسته دل کن
تو که يار دردمندي تو که يار بينوايي
همه عمر همچو "شهري" طلب مدد از او کن
که به جز علي نباشد به جهان گرهگشايي

علی ای اولین فرد مسلمان علی ای معنی آیات قرآن
علی ای مظهر خلاق سبحان علی ای ذات تو چون ذات رحمن
علی ای برده از الله فرمان علی ای بهترین مخلوق یزدان
علی ای از تو جاوید دین و ایمان علی ای گوهر پیدا و پنهان
علی ای آفرینش تحت فرمان علی ای رهبر پاکیزه دامان
علی ای از گنه دایم گریزان علی ای پاک تر از کل پاکان
علی ای صورتت خورشید تابان علی ای سیرتت فردوس و رضوان
علی ای حب تو محو گناهان علی ای بغض تو کبریت نیرا
علی ای نطق تو چون تیغ بران علی ای قهرمان و مرد میدان

آخرين نماز اولين نماز گزار
فرو ریزد به دامن از سپهر دیده کوکبها علی این مظهر عدل الهی چون دگر شبها
چه در پیش است کز باغ فلک بوی خزان خیزد ز دشت شب چو نرگسها نمیرویند کوکبها
مگر رنگین ز خون پاک او محراب خواهد شد که میروید به ناکامی گل افسوس بر لبها
تب و تابی به جانش شعله افکنده است و میداند که در خون سحر بیتاب میگردد از این تبها
چه افتاده است در کرّوبیان عالم بالا که میگریند و مینالند با فریاد یاربها
علی کو دین احمد را علم بر بام گردون زد ز پا افکند با تیغ دو سر رایات مرحبها
چو مهر خاوری غلتید در خون سحرگاهان به هنگامی که با معبود در دل داشت مطلبها
علی شد کشته با شمشیر کین کز دیدگان، «مشفق» فرو ریزد به دامن از سپهر دیده کوکبها
درسوگ غروب خورشيد كوفه
در خانه دگر جز گل اميد گلي نيست جز سوخته دلهاي غم آلود دل نيست
بابا چه كنم كرده طبيب تو جوابم گويد كه مداواي دگر بهر علي نيست
زينب نكند صبر اگر، واي به حالم جز اشك حسينم مدد محتملي نيست
با اينكه مداراي تو شد شامل قاتل جز بغض تو در سينه آن خصم ولي نيست
آنانكه به كف شير گرفتند برايت در عهد و وفاشان به تو اهل عملي نيست
با طايفه كوفه بگوييد پس از اين آسوده بخوابيد كه جنگ جملي نيست
ميبينم از اين پس بخدا غربت خود را من بعد براي حسنت تنگ دلي نيست
ديگر نتوان ماند ز بعد تو به كوفه همدردي و دلسوزي شان جز حيلي نيست
در شيون كوفي اُفقي تار ببينم تا هلهله لشگر كوفي خللي نيست

|